
گذاشتم اتفاق دقایق قبل بر صفحه ذهنم نمایش داده شود بلکه در میان رد شومشان، گناهم را شکار کنم.
برای خرید سفارشات مادرم بعد از سر کردن آن چادر کذایی از خانه خارج شدم در بین مسیر خانه تا مغازه، چشمانم را به زمین دوخته بودم تا نخ نگاهم در نگاه آدمی گره نخورد شاید از رو به رو شدن با آن ها هراس داشتم.
هم از زن شان و هم از مرد شان…
به مغازه رسیدم و به سر در مغازه که تابلوی بزرگی با آرم صحت، در کنارش اسم سوپر مارکت محمدی را نقش زده بود نگاه کردم.










