دانلود رمان بی پروایی از شهلا خودی زاده با فرمت های pdf، اندروید، آیفون، نسخه اصلی با ویرایش جدید و لینک مستقیم
داستان زندگی دو انسان است، دو انسان از سرزمین آدمها که تقدیر به طرز عجیبی آنها را به هم گره میزند، انسانهایی که با تمام نیازها و کمبودها دارند میجنگند تا نهبازند، ماجرا از زبان دختر و پسری بیان می شود که دو غریبه ی آشنا هستند ولی انسانند و عاشق…
خلاصه رمان بی پروایی
با صدای ناله پلک از هم گشودم… انگار کسی گریه می کرد… سوزناک و سرد… صدایی زنانه و نازک… در جایم نشستم… قلبم به شدت در سینه می کوبید… نگاهم را در فضای نیمه تاریک چرخاندم… در اتاق بودم… البته به اصرار فرناز در این اتاق خوابیده بودم… اتاقی که به آن ها تعلق داشت… فرهاد آمده و شام خورده بود و دوباره به درمانگاه برگشته بود… ظاهر امر خواهر و برادر کمی با هم در حیاط پچ پچ کردند و او رفت… شاید حضور من باعث شده بود تا موقعیت آن ها هم در خانه خاله مشکل پیدا کند…
من هم حسابی معذب شده بودم و این را موقع شستن ظرف ها به فرناز گفتم…. اما او خندید و مهربان گفت، اصلا این طور نیست و فرهاد اکثر شب ها در درمانگاه می ماند… گوش هایم را تیز کردم… به نظرم هنوز صدای ناله به گوش می رسید اما کمی دور تر شده بود… آرام از اتاق بیرون زدم… فرناز روی تشک مقابل در خوابیده بود… آرام و بی صدا از کنارش گذشتم و بیرون رفتم… هوای بیرون بسیار خنک و دلپذیر بود و در بهتر شدن حالم بی اثر نبود… دمی عمیق گرفتم و از همان جا به ده زیر پایم چشم دوختم…
خانه خاله در بلندی قرار داشت و از همان جا می شد تک و توک چراغ روشن را دید… هر از گاهی صدای عوعوی سگ ها بلند میشد وحس امنیت و آرامش می داد… عجیب بود هر چه گوش کردم صدا قطع شده بود و دیگر به گوش نمی رسید… دستانم را روی سینه چلیپا کردم و همان جا به ستون تکیه زدم… فردا کلی کار داشتم و یکی از آن ها رفتن به مدرسه و دیدن آن جا بود… هر چند که هنوز فصل تابستان و تعطیلات بود اما خب کارهایی هم داشت که باید قبل از آغاز سال تحصیلی انجام می شد و به نوعی باید…