دانلود رمان جوخه‌ جادو اثر کیمیا وارثی بدون سانسور

دانلود رمان جوخه‌ جادو کیمیا وارثی با لینک مستقیم

دانلود رمان #پایان_خوش #رازآلود جوخه‌ جادو اثری بینظیر از کیمیا وارثی رایگان و بدون سانسور pdf با لینک دانلود مستقیم از سایت کتاب رمان دانلود کنید

اسم رمان : جوخه‌ جادو

تعداد صفحه : در حال ویرایستاری رمان تخیلی رمان فانتزی رمان ماجراجویی رمان معمایی

نویسنده : کیمیا وارثی

ژانر : #پایان_خوش #رازآلود

دانلود رمان جوخه‌ جادو اثر کیمیا وارثی به صورت pdf، اندروید لینک مستقیم رایگان در

جوخه‌ جادو خلاصه رمان

رایا ساحره‌ی دورگه‌ایه که برای کنترل نیروش به دنیای جادو و دانشکده‌ی هلال ماه میره، درحالی‌که نمی‌دونه با ورود به اون دانشکده قراره زندگیش تیره و تار بشه.

هر شب کابوس‌های تاریکی راجب یه درخت شوم و غرق خون و جسد. شنیدن صدایی مرموز که ازش درخواست می‌کنه احضارش کنه و اون رو به جسمش برگردونه.

و وقتی رایا بزرگ‌ترین اشتباه عمرش رو مرتکب میشه و اون صدا رو احضار و به جسمش برمی‌گردونه، متوجه‌ی ارتباطش با اون درخت شوم، علت اون کابوس‌ها، و بزرگ‌ترین راز زندگیش میشه و حالا…

گوشه ای از رمان جوخه‌ جادو

در تلاتم واهی روزگار، گروهی خارق‌العاده، از شجاعت و دلیری آموختند. یاد گرفتند که چه‌گونه در برابر اهریمن بایستند.

جوخه‌ای که به تنهایی توانست اهریمن را شکست دهد، و شیطانی که با آتش جهنمش آمده بود تا همه چیز را به آتش بکشد را سر جایش نشاندند.

آینده‌ای پر خطر برای این گروه، این جوخه‌ی جادو، هویدا بود. هر پنج‌نفر جنگی داشتند با تقدیر خود، که آیا مانند همیشه قهرمان می‌مانند؟ یا در این نبرد نابرابر، شکست می‌خوردند؟

و تقدیر و آینده‌ای که به دست جوخه‌ی جادو، رقم می‌خورد!

بیاید نگاهی بندازیم به شروع جدیدترین اثر کیمیا وارثی، رمان جوخه‌ جادو :

از این‌ور میز به چشم‌های سیاه‌رنگی که اون‌طرف نشسته بودن و به کاغذ داخل دست‌هاش خیره بودن، زل زده بودم.

نگاهش بالاخره بالا اومد و به چشم‌های مضطرب، نگران و منتظر من نگاه کرد.

این چشم‌های سیاه یه انرژی منفی عمیق بهم می‌داد! یه ترس، یه چیز بد، یه ‌چیز منفی، خطر، سیاهی و بدبختی و خلاصه یک چیز بد، بد، بد! یه چیز عمیقاً بد!

طبق عادتم وقتی مضطرب می‌شم، ناخن‌های بلندم رو تو پوست کف دستم فرو ‌کردم و همون‌طور که گوشه‌ی لب پایینم رو می‌جوییدم، آروم پرسیدم:

چیشد؟

زن مسن روبه‌روم چشم‌های سیاهش رو از رو من برداشت، از رو خط تای کاغذ، کاغذ رو تا کرد و گذاشت رو میز چوبی کوچیکه رنگ‌ورورفته‌ای که بعضی از قسمت‌هاش هم کنده شده بودن.

گفت:

نه.

چشم‌هام گرد شد. نه؟ نه؟ آخه یعنی چی؟ این زن برای من معتبر بود؛ خب نه همیشه؛ ولی می‌شناختمش و می‌دونستم که می‌تونه کمکم کنه! اوه خدایا این اوج بدبختیه!

اون این کلمه رو گفت و بعد بدن چاق و تو پرش رو که با یه پیراهن بلند و یک‌سره‌ی قرمزرنگ که روش طرح گل‌های ریزه یاسی بود، پوشونده بود رو صندلی تکونی داد که از وزن زیادش صندلی ناله کرد.

با مِن‌مِن گفتم:

-اما؛ آخه… خب…

مدام با استرس دست‌هام رو تو هوا تکون می‌دادم، مضطرب به اطراف نگاه می‌کردم و سرسختانه تلاش می‌کردم دنبال جمله‌ی مناسبی بگردم؛ اما دریغ از یه کلمه!

حضورم تو این اتاق تاریک و زشت و کنار این زن عجوزه انقدر سنگین بود برام که باعث بشه لال بشم و نتونم کلمات رو درست ادا کنم.

یهو وسط حرفم پرید و با اون چهره‌ی رنگ‌پریده و چروکش که حالا عبوس‌تر از قبل به‌نظر می‌رسید، گفت:

مشکلت چیه رایا؟ تو ازم یه جواب خواستی، و حالا من هم جوابم رو دادم؛ نه!

با قیافه‌ای زار نگاهش کردم و ناله‌کنان گفتم:

ولی شما باید جایی رو بشناسید که بتونن به من کمک کنن! من… من نمی‌تونم دیگه این‌جوری زندگی کنم!

یه تای ابرو از ابروهای نازک و سفیدش رو بالا انداخت و گفت:

این مشکل تواِ رایا.

ناامیدانه تکیه دادم به پشتی صندلی‌ای که موریانه‌ها مثل میز پدرش رو درآورده بودن و طوری که انگار می‌خوام دنبال راه چاره‌ای تو این اتاق کوچیک و تاریک و بو گندو بگردم، به اطراف نگاه کردم.

یه اتاق دوازده ‌متری با یه میز کهنه و دوتا صندلی. از این‌جا خوشم نمیاد! چه‌طور می‌تونه این‌جا زندگی کنه؟ درحالی‌که تو این شهر بارون‌گرفته کلی خونه‌ست!

وسایل قدیمی خونه، این‌جا رو دل‌گیرتر می‌کرد.

یه کمد زهوار در رفته‌ی شکلاتی‌رنگ که رنگ بعضی جاهاش رفته بود و یه پنجره‌ی کوچیک که پرده‌ی کلفتش رو کشیده بود و از ورود نور جلوگیری می‌کرد.

انگار این زن از نور و خورشید فراری بود. کم دیده بودم بیرون بیاد و همیشه خونه‌ش تاریک بود. شب‌ها هم از یک فانوس قدیمی برای روشنایی استفاده می‌کرد. مثل این‌که با خورشید قهر باشه!

تو خونه چیز قشنگی دیده نمیشد. به‌جز سه‌تا گلدون اطراف اتاق که گل‌های بدبختش از نرسیدنِ نور و آب خشکیده بودن و بیشتر محیط رو افسرده و مخوف کرده بودن!

به فانوس وسط میز کهنه نگاه کردم و آروم از پیرزن دیوونه‌ی روبه‌روم پرسیدم:

پس چی‌کار کنم؟

این رو پرسیدم و چشمم به قفسه‌ها افتاد.

روی یه قفسه انتهای اتاق یه‌سری شیشه‌های باریک و کوچیک و بزرگ بود که داخلشون کلی مایع چندش‌آور سبز، یا گیاه‌های خشک‌شده بود. نگاهم افتاد به شیشه‌ای که داخلش چندتا دندون که به‌نظر می‌رسید دندون آهو یا هم‌چین چیزی باشه و باعث شد بلافاصله نگاهم رو بدزدم.

خب، حالا دارم به عقلم شک می‌کردم! این پیرزن واقعاً معقوله؟

جی‌جی جوابم رو داد:

خودت مشکلت رو حل کن. چرا می‌خوای دیگران بهت کمک کنن؟ چرا خودت به خودت کمک نمی‌کنی دخترجون؟

لحنش جوری بود که انگار داره سرزنشم می‌کنه!

زل زدم به چشم‌های سیاهش و گفتم:

چون نمی‌تونم خودم به خودم کمک کنم؛ اگه می‌تونستم الان این‌جا نبودم!

حالم داشت بد می‌شد. احساس سرگیجه‌ی نامحسوسی داشتم. فضا برام سنگین بود. اون محیط تاریک و بوی تندی که تو اتاق پیچیده بود و نمی‌دونستم از چیه. سرم سنگین شده بود به‌خاطر این بو و تاریکی.

جی‌جی یکی از دست‌های چروک و استخونیش رو بلند کرد، اون کاغذِ رو میز رو بین انگشت‌های لاغر و باریکش گرفت و به سمت من درازش کرد.

گفت:

اینو بگیر.

به کاغذ زل زدم و گیج پرسیدم:

چرا؟

و کاغذ رو از لای انگشت‌های چروکش بیرون کشیدم.

جی‌جی گفت:

بخونش. می‌خوام بفهمی هیچ راه کمکی برات موجود نیست.

تای کاغذ رو باز کردم و به دست‌خط بزرگ و خرچنگ‌قورباغه‌ی داخلش نگاه کردم. بوی جوهر و رایحه‌‌ای مثل سیگار از اون کاغذ به مشامم می‌خورد.

جوهرها پخش شده و مالیده بودن و خط انقدر بزرگه که مجبور بوده برای جا شدن تمام متن داخل کاغذ همه رو تو هم، تو هم بنویسه!

صورتم رو جمع کردم، کاغذ رو بالا گرفتم و غرولند کردم:

اینو که اصلاً نمیشه خوند جی‌جی!

کلافه نگاهم کرد.

هیکل چاقش رو رو میز انداخت و با حرص کاغذ رو از دستم کشید. دوباره برگشت روی صندلیش و صاف نشست و بعد خیره به کاغذ گفت:

این کاغذ رو از کتابی آوردم که می‌دونم در رابـطـه با مشکل توئه. جزء فهرست ماورایی، فصل دوم، صفحه‌ی صدوچهار و بخش مرئی و نامرئی.

پرسیدم:

خب؟

سرش رو بلند کرد، با چشم‌های سیاهش به من نگاه کرد و گفت:

تو این بخش مسلماً باید راه درمان مشکلت بیان میشد؛ اما نشده.

پس اون تو چیه؟

کاغذ رو تو هوا تکون داد، چشم‌هاش رو توی حدقه‌ی سرخش چرخوند و با لحنی کلافه گفت:

یک‌سری توضیحات درباره‌ی مرئی‌شدن و نامرئی‌شدن، میشه گفت آموزشش.

این رو گفت و دوباره نگاهش رو سمت من برگردوند و ادامه داد:

و تو که دیگه خودت استادی.

کنایه بود، آره!

کلافه از این بحث‌های متفرقه و حوصله‌ سر بر، چشم‌هام رو توی حدقه چرخوندم و به سقفی نگاه کردم که چندتا پنتاگرام یا همون ستاره‌های پنج پر و چندین پر سیاه کلاغ ازش آویزون بود.

عصبی نگاهم رو به جی‌جی دوختم و دست‌هام رو روی میز گذاشتم و به جلو، روی میز خم شدم. بهش زل زدم و گفتم:

من خودم می‌دونم تو چی استادم و تو چی مبتدی. من فقط می‌خوام مهار کردنش رو یاد بگیرم. نمی‌دونم، کتابی که آموزشش داده باشه یا جایی که یادش بدن!

ابروهای نازک جی‌جی توی هم رفتن و چروک بیشتری بین پیشونیش افتاد. با نگاهش به صندلیم اشاره کرد و گفت:

بشین رایا.

کمی احساس خجالت کردم. نگاهم رو پایین دوختم، آروم نشستم و موهای بسته شده‌ی پرکلاغی‌رنگم رو زیر شال سرمه‌ایم مرتب کردم.

نفس ‌عمیقی کشیدم و جی‌جی گفت:

من می‌دونم تو دنبال چی هستی؛ اما جاهایی مثل چیزی که تو گفتی کمه و جایی که تو مدنظرته برای آموزش هم‌چنین چیزی، اصلاً نیست.

نگاه از جمجمه‌ی انسان و حیواناتی که بعضی‌ها روی دیوار نصب شده بودن و بعضی‌ها هم به‌عنوان دکور روی میز بودن گرفتم. بهش نگاه کردم و با ناامیدی پرسیدم:

-آخه چرا؟

گفت:

چون این نیروی مهار نشدنی و زیادی که تو داری تاحالا انقدرش تو وجود هیچ‌ ساحره‌‌ی دیگه‌ای پیدا نشده.

اخم کردم. نگاهم رو به زمین سنگی دوختم و آروم غریدم:

من ساحره نیستم!

جی‌جی لبخند مرموزی زد و دست‌هاش رو توی هم‌ قفل کرد.

در کمال آرامشی که روانم رو به‌ هم‌ می‌ریخت گفت:

-خیله‌خب دخترجون؛ خیله‌خب! اما خب می‌دونی، کمک تو این‌جور مسائل قیمت بالایی داره!

با عصبانیت پوفی کردم و با مکث؛ اما خشمی که سعی داشتم پنهانش کنم، لبخندی زدم که ارزش نبودنش بیشتر بود. بعد گفتم:

-باشه جی‌جی. هر چه‌قدر می‌خوای بهت میدم؛ فقط حرف بزن و کمکم کن!

جی‌جی لبخندی زد. بعد از جاش بلند شد و سمت قفسه‌های کتاب رفت. چوب‌های کف زیر وزن سنگینش غیژغیژ صدا میدادن و ناله می‌کردن.

کنار قفسه‌ها ایستاد و گفت:

-آفرین رایای عزیز؛ سریع رام میشی!

مابین کتاب‌های کتاب‌خونه، کتابی بزرگ با جلد قهوه‌ای رنگ و قدیمی که از خاک‌هاش معلوم بود، سال‌ها استفاده نشده رو بیرون کشید. کتاب زیادی بزرگ بود و جلدش پوسته‌پوسته شده بود. طرح شکلی رو می‌تونستم رو جلدش ببینم. یه‌جور نماد!

جی‌جی اون رو باز کرد و ‌گفت:

-از قرن‌ها پیش، انسان‌های قدرت‌مندی با نیروهای معجزه‌آسایی تو سرزمین وجود داشتن که انسان‌های عادی از باور این مسئله و درکش عاجز بودن؛ اما روز به روز تعداد این انسان‌ها تو جهان بیشتر میشد و با بزرگ‌تر شدن فرد، قدرتش هم بزرگ‌تر میشد و این یعنی انسان، قدرت کنترل نیرویی که دارا بود رو، نداشت و این مسئله‌ی خیلی مهمی بود.

استهفان رایت یکی از دانشمندهای آمریکایی که تخصص و فلسفش در رابـطه با ماوراء و این‌جور چیزها بود، به ایران سفر کرد و وقتی انسان‌هایی رو پیدا کرد و متوجه‌ی این‌که کنترل قدرت‌هاشون برای اون‌ها سخته شد، تصمیم گرفت تو جای دور افتاده‌ای از شمال ایران دور از دید مردم، دانشکده‌ای مختص به این افراد تاسیس کنه و موفق شد.

کتابی که الکی تو دست‌هاش جولان می‌داد رو بست و خاک‌های رو جلد قهوه‌ای رنگش رو پاک کرد.

انگار برای ادامه‌ی جمله‌هاش حق‌اللفظ می‌خواست!

بعد از مکث کوتاهی چشم‌های سیاه رنگش رو مطابق با چشم‌های خاکستری رنگم‌ قرار داد.

-رایا، تو باید به اون دانشکده بری تا بتونی از داشتن قدرت‌هات نفعی ببری و راهی جزء این وجود نداره.

در سکوت به حرف‌هاش گوش دادم. جالب به‌نظر می‌اومد، دانشکده‌ای که پر بود از آدم‌های عجیب و غریب و من همیشه جون می‌دادم برای افراد اعجاب‌آور!

پرسیدم:

-اون‌جا چه‌جور جاییه؟ منظورم اینه که، قطعاً اون‌جا شبیه یه دانشکده‌ی عادی نیست. درسته؟

نیش‌خندی زد و گفت:

-البته که نیست. اون‌جا کاملاً متفاوت با هر جاییه. بزرگ‌ترین استادان سِحر اون‌جا جادو تدریس می‌کنن. به بچه‌هایی مثل تو کمک می‌کنن تا نیروشون رو کنترل کنن و همه‌ی این‌ها به لطف اون مرد، استهفان‌رایت صورت گرفته.

اون خودش استاد جادو بود و شاگردهای زیر دستش خودشون زیر نظر اون تبدیل به بهترین استادهای جادو شدن؛ و این چرخه‌ از قرن‌ها ادامه داشته و هنوز که هنوزه، اون دانشکده پا برجاست.

گفتم:

-ولی گمنام. مگه ‌نه؟

چشمی چرخوند و گفت:

-بی‌خیال رایا! البته که گمنامه؛ هر کسی از وجودش خبر نداره، و هر کسی هم نمی‌تونه پا به اون‌جا بذاره.

با گیجی پرسیدم:

-خب، نباید برای ورود بهش سهمیه یا چنین چیزی داشته باشی؟ مدارک برای ثبت‌نام، یا… ‌.

وسط حرفم، با نگاه عاقل‌‌اندرسفیهانه‌ای گفت:

-اون‌جا یه جایی مثل دانشکده‌های این اطراف نیست دخترجون! اون‌جا فرق داره. نمی‌دونم چه‌جوری باید داخلش بشی تا آموزشت بدن؛ اما می‌دونم نیازی به این مسخره‌بازی‌ها نیست.

داشتم کلافه می‌شدم و پوست دستم انقدر که ناخن‌هام رو توش فرو کرده بودم سوز گرفته بود. از طرفی سردرد شدیدی از اون بوی تند و تاریکی اتاق گرفته بودم.

کلافه پرسیدم:

-خب حالا چه‌جوری بفهمم اون دانشکده کجاست؟

گفت:

-عجول نباش دختر!

مکث کوتاهی کرد و با لبخند کج و مسخره‌ای که دوست داشتم از زمین محوش کنم گفت:

-هر وقت مبلغ واریزی رو برام ارسال کردی، به این‌جا بیا تا آدرس اون دانشکده رو بهت بدم.

از پررویی جی‌جی در حیرت که بودم هیچ، یه حسی بهم می‌گفت هرچه سریع‌تر خونه‌ی داغونش رو ترک کنم؛ وگرنه از رو زمین محوش می‌کردم! گاهی اوقات با خودم فکر می‌کردم اگر قدرت محو انسان‌ها رو داشتم خیلی بیشتر به نفعم بود!

نفسم رو با فشار بیرون دادم. دست‌هام رو رو میز گذاشتم و درحالی‌که سعی می‌کنم لحنم خشن نباشه، آروم گفتم:

-باشه. باشه تو بردی جی‌جی!

و صندلی رو عقب کشیدم و بلند شدم. ایستادم و بهش نگاه کردم که لبخند کج و مسخره‌ای زده بود و تماشام می‌کرد، نامحسوس دندون قروچه‌ای کردم. زنیکه‌! دلم می‌خواست اون کله‌ی بزرگش رو تو دست‌هام بگیرم و اون‌قدر فشار بدم تا بترکه. باور کنید توانایی این یک کار رو دارم!

جی‌جی به دیوار تکیه داد. دست‌به‌سینه شد و با همون لبخند مزخرفش گفت:

-شماره کارت بدم عزیزم؟ باور کن یه جادوگر پیر مثل منم می‌تونه حساب بانکی داشته باشه!

عصبی و بدون حرفی کیفم رو برداشتم و محکم کوبیدم به میز که صدای پوزخند بلندش اومد. بی‌توجه، دسته چکم رو به‌همراه خودکارم بیرون آوردم و روی میز گذاشتم.

گفتم:

-مبلغت؟

ابروی نازکش رو بالا انداخت و گفت:

-هوم! چک؛ من رو تاریخ‌ها حساسم!

عصبی، تندتند تاریخ و بقیه قسمت‌ها رو پر کردم. مبلغی رو نوشتم که به‌نظرم می‌اومد بهش راضیه؛ چون می‌دونم اون کسی نیست که ساده از حقش بگذره و همیشه هم بیشترین‌ها رو می‌خواد.

برگه رو جدا کردم و بعد سمتش رفتم. مستقیم تو چشم‌هاش زل زدم و چک رو کوبیدم به سینش و غریدم:

-تاریخش درسته، ببین. مبلغش هم قطعاً قابل توجهه. امیدوارم به همین راضی باشی؛ وگرنه مجبورم برای گرون‌فروشی‌های بی‌خودتت، با پلیس تماس بگیرم!

جی‌جی بدون تغییری تو چهره‌ و اون لبخند زشتش، چک رو ازم گرفت. بعد یهو چک تو دستش ناپدید شد و جاش رو به چیزی مثل گچ داد.

اون شئ کوچیک و استوانه‌ای شکل رو که به رنگ سفید بود، سمتم گرفت و گفت:

-اینو بگیر.

گیج بهش نگاه کردم و اون رو از دستش گرفتم.

پرسیدم:

-این چیه؟

-گچ.

پوکر فیس نگاهش کردم و گفتم:

-باور کن می‌دونم گچه! منظورم اینه که به چه دردی می‌خوره؟

دوباره چیزی تو دستش ظاهر کرد و سمتم گرفت. این بار یه کاغذ کوچیکه کاهی بود. ازش گرفتم و اون گفت:

-آدرس اون‌جا رو این برگست. وقتی بهش رسیدی، به اون گچ نیاز پیدا می‌کنی، ازش استفاده کن. درضمن، بهت نمیگم چه نیازی؛ چون خودت باید بفهمی چی‌کار کنی.

به کاغذ نگاه کردم. در کمال تعجب، خالی و سفید بود! با تعجب سرم رو بلند کردم و گفتم،:

-این‌که، این‌که خالیه! هیچی روش نیست!

  • 23 می 2024
  • bookadmin
https://book114.ir/?p=216
لینک کوتاه مطلب:
درباره سایت
توضیح کوتاه درباره سایت
ابر برچسب ها
کلیه حقوق این وبسایت متعلق به " کتاب رمان " بوده و هر گونه کپی برداری ممنوع میباشد!
طبق ماده 12 فصل سوم قانون جرائم رایانه ای کپی برداری از قالب و محتوا پیگرد قانونی خواهد داشت.