
چادری رو که به خاطر محیط آگاهی سرم کرده بودم مرتب
.کردم و با قدم های استوار به سمت اتاق بابا قدم برداشتم
خیلی نامحسوس و قایمکی چشمم رو دور تا دور سالن می
گردوندم تا بلکه چشمم بهش بخوره و وانمود کنم که فقط برای
.دیدن بابا به اینجا اومدم
.گاهی اوقات میترسیدم که علنی بهش محبت کنم
میترسیدم با اغراق توی محبت خرج کردن، مرد مغرورم رو از
تب و تاب بندازم.ناخواسته شور و شوقش رو کمرنگ کنم و این
.عطش دو طرفه از بین بره
.به در اتاق بابا رسیدم و به اسم روی در نگاه کردم
سرهنگ مجید سرلک
:خواستم در بزنم که سرباز جلوی در مانعم شد و گفت
سلام خانوم سرلک .الان پدرتون مشغول بازپرسی اند. اگر _
.ممکنه چند لحظه صبر کنید









