
همه می دونستن مارکوس عاشق مارا شه هفته پیش یکی از نگهبانارو بخاطر له کردن دم یکی شون کشته بود
علاقه و وسواسش به دایان واسه همه عجیب بود حتی پدر مادر و خواهرشم کاراشو درک نمی کردن کسی نمی تونست سوال بپرسه
همه ازش وحشت داشتن مارکوس دقیقا مثل مار سیاه رو شونش خطرناک و آروم بود دقیقا همونقدر کشنده و سمی پیپ گرون قیمتو تو جیب کت چرم و بلندش گذاشت و بلند شد چکمه های سیاه و گلیش زمینو کثیف کرده بودن _ تماس می گیرم…
+ هارولد… .. جلوی در وایساد بدون اینکه بدن شو تکون بده سرشو یکم چرخوند
منتظر و بی حوصله نگاش کرد هرچقد مارکوس آروم و صبور بود هارولد بی حوصله و عصبی بود دقیقا واسه همینم انتخابش کرد هارولد همیشه کاراشو سریع تموم می کرد _ حواست باش می تونه با زبونش تا پای مرگ ببرتت گول حرفاشو نخور









